انتخاب شغل: نفرینی بی معنا یا تکلیفی پرمعنا؟

  انتخاب شغل: نفرینی بی معنا یا تکلیفی پرمعنا؟( ۱۰ دلیل برای اینکه باید شغل مورد علاقه خود را پیدا کنیم) سال آخر دبیرستان بود. زندگی من به درس خواندن و تست زدن خلاصه می‌شد. در آن زمان فقط یک تعریف از موفقیت داشتم. قبولی در یک دانشگاه دولتی معتبر. دستاوردی که اگر به آن […]

 

انتخاب شغل: نفرینی بی معنا یا تکلیفی پرمعنا؟( ۱۰ دلیل برای اینکه باید شغل مورد علاقه خود را پیدا کنیم)

سال آخر دبیرستان بود. زندگی من به درس خواندن و تست زدن خلاصه می‌شد. در آن زمان فقط یک تعریف از موفقیت داشتم. قبولی در یک دانشگاه دولتی معتبر. دستاوردی که اگر به آن میرسیدم مهر موفقیت برای همیشه بر پیشانی ام زده میشد.

در آن سالها پدرم بزرگترین مشوقم  بود. هیچ چیز نزد او با ارزش تر از درس خواندن و کسب مدارج تحصیلی بالاتر نبود. هنوز هم  بالاترین میزان موفقیت یک انسان از نظر پدرم داشتن مدرک دکتراست.

در آن زمان من و تقریبا تمامی دوستانم یا می خواستیم مهندس شویم و یا دکتر. مدارس و موسسات کنکور  با تمام قوا به ماشین تولید دانشجوی مهندسی و پزشکی تبدیل شده بودند. تبلیغات آنها چنان قدرتمند بود که موفقیت در کنکور ریاضی و تجربی برای دانش آموزان و والدین آنها معادل خوشبختی ابدی بود. اگر هم کسی میگفت به علوم انسانی یا هنر علاقه دارد یا تنبل و کم استعداد بود و یا عصیانگر.

کنکور آن سال گذشت. من رشته مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم. تا مدتها هر وقت کسی می‌خواست مرا به دیگری معرفی کند از رتبه کنکور و دانشگاهم می گفت. مهر موفقیت بر پیشانی ام زده شده بود.

به دانشگاه رفتم. انگیزه اصلی من در دانشگاه شکل دادن دوستی ها  و ارتباطات جدید و خوش گذرانی بود. دیگر برای چه باید درس می خواندم؟ اصلا  رشته ای که انتخاب کردم درباره چه بود؟

ترم ها پشت سر هم می گذشتند و انگیزه من برای درس خواندن صرفا پاس کردن درسها بود. در کلاسها ظاهرا به استاد توجه می کردم. گاهی جزوه هم مینوشتم. اما صرفا جسمم در کلاس بود و هوش و حواسم جای دیگری بود. گاهی هم که با تمام وجود سعی میکردم به درس گوش دهم انگار کسی به زبان چینی صحبت میکرد.

تا اینکه ترم  پنجم دانشگاه با دکتر نوری آشنا شدم. او برخلاف بقیه اساتید دانشگاه به دانشجویان گوشزد می کرد که شما درس  نمی خوانید که نمره بگیرید و معدلتان بالا شود. درس می‌خوانید که پول دربیاورید.  بعد ها فهمیدم  کار سختی است که صرفا از خواندن درسهای دانشگاهی پول دربیاوری؛  اما به هر حال این حرف او در آن ایام جان تازه ای به من بخشید و توصیه های او چراغ راه من شد.  به همین خاطر شدم مرید استاد. تصمیم گرفتم  کار کردن را شروع کنم.

تابستان همان سال  به توصیه دکتر نوری به کارخانه‌ای در شهرک صنعتی اشتهارد رفتم تا کمی از فضای تئوری دانشگاه فاصله بگیرم و درسهایی را  که در دانشگاه خوانده بودم از نزدیک تجربه کنم.  جمعه شبها سوار اتوبوس اصفهان کرج میشدم . صبح زود می رسیدم کرج و با یک مینی بوس به کارخانه ای در شهرک صنعتی اشتهارد می رفتم. دو هفته اشتهارد می ماندم و در پایان هفته دوم به اصفهان بر می گشتم. کل تابستان آن سال به همین منوال گذشت.

جایی که در آن کارورزی می کردم کارخانه بازیافت و تصفیه روغنهای سوخته بود. دکتر نوری می‌گفت تا دستهایت خاکی نشوند نمی توانی کار را یاد بگیری. سعی کن با کارگرها رابطه خوبی برقرار کنی تا کار را به تو یاد دهند.

من روزها کنار کارگران بخش های مختلف می‌ایستادم و فرایندهای مختلف بازیافت روغن را از نزدیک میدیدم و از آنها یاد می گرفتم.  سه ماه آنجا کار کردم. بعد از آن هم به مدت چند ماه کار فروش و بازاریابی روغنهای بازیافت شده شرکت را انجام میدادم.

پولی که از این چند ماه تجربه بدست آوردم بسیار کم بود. اما آن تجربه کاری برای من دستاورد بزرگتری به همراه داشت: «کار کردن در محیطهای صنعتی را دوست ندارم و نمی خواهم آینده شغلی ام را در چنین محیط‌هایی بگذرانم»

بعد از آن  تصمیم گرفتم در رشته ای غیر از مهندسی ادامه تحصیل دهم. ترم های آخر لیسانس‌ درس اقتصاد مهندسی می‌خواندیم. این درس نسبت به سایر درسهای دانشگاه برایم جذابیت بیشتری داشت. از طرفی در آن زمان معدود دانشجویان مهندسی که قصد تغییر رشته داشتند به سراغ MBA یا مدیریت می‌رفتند.

بنابراین «مدیریت» واقع بینانه ترین و معقول ترین گزینه شد. در آن زمان خیلی با این جمله مواجه میشدم: « حیف نیست که چند سال برای این رشته زحمت کشیدی و حالا می خواهی رهایش کنی؟»
من هم با اعتماد به نفس کافی جواب میدادم من مهندسی را کنار نگذاشتم. من با این انتخاب، هم «مدیر» خواهم بود و هم «مهندس» و  موقعیتهای شغلی بیشتری پیش رویم خواهدبود. هر چند در دلم می‌دانستم که هیچ گاه به دنیای مهندسی بر نخواهم گشت و این پاسخ صرفا برای رهایی از فشار واکنش های اطرافیان بود.

دو سال بعد دانشجوی مدیریت شدم. در دانشگاه درسی به نام رفتار سازمانی داشتیم. تا قبل از آن  می توانم به جرات بگویم که هیچ گاه درسی را در دوران تحصیل با لذت نخوانده بودم. خواندن و مطالعه درسهای مدرسه و دانشگاه صرفا از روی وظیفه بود. اما وقتی این درس را می‌خواندم متوجه گذر زمان نمی شدم. چیزی که در این درس برایم جذاب بود مباحث مرتبط با شغل بود. رضایت شغلی، تناسب شغل و شاغل، شخصیت شناسی، انگیزش و سایر مباحث مرتبط با این موضوعات.

همزمان در این دوران با دوست و معلم عزیزم محمدرضا شعبانعلی و سایت متمم آشنا شدم. محتوای متمم شامل  موضوعات مدیریتی و روانشناسی و توسعه فردی بود. از جمله مباحثی که در متمم با جدیت زیادی دنبال میکردم استعدادیابی، پرورش استعدادها و  خودشناسی بود. هر چه گذشت فهمیدم  علاقه من بیشتر به مباحث خودشناسی، شناخت استعدادها و موضوعات مرتبط با مشاوره شغلی است.

تصمیم گرفتم شغلی را انتخاب کنم که  مرتبط با این دغدغه باشد. به همین خاطر در موسسه ای که خدمات آمادگی برای کنکور فوق لیسانس ارائه میداد مشغول به کار شدم.

در آنجا در کنار مشاوره های کنکوری سعی میکردم به افرادی که قصد تغییر رشته دارند، در مورد ماهیت رشته، آینده شغلی و تناسب رشته و شغل  با علائق و استعدادهای آنها مشورت بدهم. در کنار کار مشاوره، به یکی دیگر از علائقم که تدریس بود می پرداختم.
دو سال گذشت و موسسه ای که در آن مشغول به کار  بودم تعطیل شد و مسئول آن موسسه ای دیگر راه اندازی کرد. او به من پیشنهاد داد تا مدیریت دوره های آموزش « کسب و کار» را بر عهده بگیرم.
با پیشنهاد او، اولین موضوعی که به ذهنم آمد این بود:
« من کاری جدی مرتبط با رشته لیسانسم انجام ندادم و دوست ندارم که این اتفاق در مورد رشته فوق لیسانس هم بیافتد. بنابراین باید یک فعالیت مدیریتی جدی انجام دهم و چه موقعیتی بهتر از موقعیت فعلی. این یک فعالیت اقتصادی واقعی است تا بتوانم تمام چیزهایی را که در دانشگاه خوانده ام، در کار بیازمایم.»
در آن موسسه مخاطبان ما مدیران و صاحبان کسب و کار بودند. طرف قرار داد ما هم یک موسسه معروف در تهران بود که  تمامی اساتیدشان را در اختیار ما قرار می‌دادند.
با اینکه من مسئول یک موسسه آموزشی بودم اما عمده فعالیتهایم شبیه به یک مدیر بود تا فردی که فعالیت آموزشی و محتوایی انجام میدهد. کار من برگزاری جلسات با مدیران و پرزنت دوره ها، بازاریابی و تبلیغات، برنامه ریزی برای دوره های پر مخاطب، هماهنگی رفت و آمد مدرسان و تدارکات مربوط به دوره ها بود.
به یاد دارم که همیشه به مدرسان حسادت میکردم. در دلم میگفتم چقدر از شغلشان لذت می برند. کاش من جای آنها بودم.
در پایان سال دوم  موسسه، شرایط برگزاری دوره ها دشوار شده بود. برگزاری کلاس در شهرستان برای مدرسان صرفه اقتصادی نداشت و به همین دلیل آنها رقم‌های بالا  درخواست می کردند. هزینه پرواز و رفت و آمد آنها بالا رفته بود و در کل دوره های ما با حاشیه سود پایینی برگزار میشد.

بار دیگر با چالش انتخاب شغل روبرو شده بودم.  به پیشنهاد یکی از دوستانم در یک دبیرستان مشغول به کار شدم. آنجا هم درس میدادم که برایم لذت بخش بود و هم بخشی از کارهای اجرایی را بر عهده داشتم.
اما در کنار آن  به واسطه آشنایی با دوست و معلم عزیزم شاهین کلانتری با دنیای  نویسندگی و تولید محتوا آشنا شدم. به توضیه شاهین روزانه ۲۰۰۰ کلمه می نوشتم. علاوه بر این از چند سال قبل  در سایت متمم کامنت می گذاشتم. گاهی برای نوشتن یک کامنت ساده، یکی دو ساعت وقت صرف میکردم.
با وجودی که نوشتن برایم فعالیت پرچالشی بود، اما رضایت حاصل از آن را کمتر در زندگی تجربه کرده بودم. آنجا بود که تصمیم گرفتم  نوشتن و تولید محتوا بخش جدایی ناپذیر کارهایم شود و از آنجا که «کار و شغل مورد علاقه و با کیفیت» همواره موضوعی مهم در زندگی من بوده، بیشتر نوشته های خود را به این موضوع اختصاص دهم.

در طول این چند سال  مساله شغل همواره برایم دغدغه ای جدی  بوده است. همیشه  تلاش کرده ام شغلی داشته باشم که مورد علاقه ام باشد و از انجام آن لذت ببرم. با وجود اینکه رسیدن به این خواسته تلاش و چالش های زیادی به همراه داشته، هیچ گاه از ذهنم بیرون نرفته و همیشه سعی کرده ام راهی برای آن بیابم. حتی در بسیاری از مواقع که انگیزه شغلی من مسائل اقتصادی یا صرفا  انگیزه بدست آوردن یک موقعیت اجتماعی مناسب بوده، سعی کرده ام در کنار آن فعالیتی داشته باشم که برایم لذت بخش باشد، حتی اگر از آن درآمدی کسب نمی کنم.
علاوه بر این  یکی از کنجکاوی های من در مورد انسانها  شغل آنهاست. البته نه کنجکاوی در مورد درآمدی که از شغلشان به دست می آورند و نه در مورد پست و مقام و جایگاهشان. بلکه زمانی که یک فرد را در حال کار کردن می بینم به طور ناخودآگاه این سوالات برایم تداعی می شود:

– آیا این فرد می داند که به چه شغلی علاقه دارد؟ یا اینکه مفهوم شغل مورد علاقه و رضایتبخش برای او بی معناست و کار را صرفا رنجی می داند که برای تامین نیازهای اولیه باید انجام دهد؟

– چگونه و بر اساس چه معیاری این شغل را انتخاب کرده است؟

–  آیا در کنار شغلی که از آن درآمد دارد، کاری هست که همواره با علاقه و شوق انجام دهد؟

آیا به این مساله آگاه است که در چه حوزه هایی استعداد یا توانمندی خاص دارد؟
شاید شما رشته تحصیلی خود را دوست ندارید و می خواهید در رشته ای درس بخوانید که با روحیه شما سازگار باشد و طبیعتا آینده شغلی بهتری داشته باشید، اما فکر کنید که با این کار تمامی زحمات سالهای گذشته را بر باد داده اید و بنابراین خود را به خواندن رشته فعلی قانع کنید.

شاید هم دوران تحصیل شما به پایان رسیده  و مشغول به کار هستید. اما از شغل خود هیچ لذتی نمی برید. اما با این حال، به مرور زمان احساس کرده اید که با توجه به شرایط اقتصادی موجود همین که الان شغلی دارید یک نعمت است. در نهایت هم خودتان را قانع کرده اید که مفاهیمی مثل شغل مورد علاقه، بسیار لوکس هستند و در کشور ما چندان به کار نمی آیند.

شاید هم در حال حاضر بیکار باشید و به دنبال شغل می گردید و از طرفی ترجیح می دهید شغلی لذتبخش و با معنا داشته باشید.

در هر حالت قدم اول این است که ضرورت داشتن شغلی را که مورد علاقه تان باشد، درک کنید.

  چرا باید شغل  مورد علاقه خود را پیدا کنیم؟

 

۱) اهمیت دادن به ترجیحات و سلائق :

آلبر کامو می‌گوید:
«بدون کار زندگی می پوسد. اما کار بی روح، زندگی را خفه می کند و می کشد.»

بسیاری از ما در انتخابهای بزرگ و کوچک زندگی اعم از خرید یک لباس، طراحی دکوراسیون خانه، انتخاب دوست و یا انتخاب شریک عاطفی و همسر، میل و سلیقه شخصی خود را اعمال میکنیم و انتخابی میکنیم که با آن حالمان خوب باشد. اما چرا در مورد شغل چنین دیدگاهی نداریم؟

سالها به کاری مشغول میشویم که صرفا ظاهری آبرومند دارد ولی هیچ شوق و علاقه ای نسبت به آن نداریم.

سالها پیش فرایند انتخاب همسر نیز به همین شکل انجام میشد. دو بزرگ یا ریش سفید دو جوان را برای هم در نظر می گرفتند و آنها را متقاعد می کردند که مناسب یکدیگرند. آن دو جوان هم بدون اینکه همدیگر را ببینند و از یکدیگر شناختی داشته باشند ازدواج می کردند. اگر هم که زبانم لال عروس داماد را دوست نداشت، به او می گفتند با لباس سفید رفته ای و با کفن سفید برمیگردی.
امروز اما ازدواج در سنتی ترین شکل خود هم به گونه ای است که دو طرف مدتی با هم معاشرت می کنند. باهم صحبت می کنند. با خلق و خوی یکدیگر از نزدیک آشنا می شوند. مشاوره پیش از ازدواج می روند و بعد از همه این موارد اگر خود را مناسب یکدیگر دیدند با هم ازدواج می کنند.
اما در مورد انتخاب شغل ما هنوز مانند ازدواج های سالهای دور عمل می کنیم.  بعضی افراد سالها در شغلی می مانند که نه تنها به آن علاقه ندارند بلکه از آن متنفرند و با این وجود حاضر نیستند به گزینه‌ی دیگری فکر کنند. این در حالی است که بیشترین ساعات بیداری ما به کار کردن می گذرد. ما در بیشتر روزهای هفته آنقدر که با شغل خود در ارتباط هستیم، با خانواده خود ارتباط نداریم.

۲) اهمیت  دادن به انتخاب های منطقی به جای انتخاب های قابل دفاع:

بسیاری از انتخاب هایی که ما در زندگی می کنیم از جنس انتخاب های قابل دفاع هستند. به طور مثال:
خواندن رشته ای که در جامعه پرطرفدار است.
پوشیدن لباسی که مطابق با آخرین مد روز است.
خواندن صد کتابی که می گویند قبل از مرگ باید آنها را بخوانیم.
مهاجرت در زمانی که بیشتر افراد جامعه از وضعیت عمومی گلایه می کنند و می گویند این کشور جای زندگی کردن نیست.

تمامی مثالهای بالا از جنس انتخاب های قابل دفاع هستند. انتخاب های قابل دفاع انتخاب هایی هستند که مطابق با عرف، اولویتها و نیازهای اکثریت جامعه انجام می شود.

در مقابل انتخاب های منطقی انتخاب هایی هستند که مطابق با ارزشها، نیازها و اولویت های شخصی ما باشند.

اینکه به سراغ رشته ای بروم که در جامعه چندان پرطرفدار نیست اما به آن علاقه زیادی دارم و فکر میکنم در آن موفق خواهم بود.
اینکه لباسی بپوشم که در حال حاضر مد نیست.
اینکه به جای کتابی فاخر که می گویند حتما باید خوانده شود، کتابی را بخوانم که به بتواند پاسخگوی دغدغه ها و سوالات فعلی من در زندگی باشد.

البته باید در نظر داشته باشیم همیشه میان انتخاب های قابل دفاع و انتخاب های منطقی تضاد و تعارضی وجود ندارد.

۳) رهایی از اسارت در انتخاب های گذشته:

– سالها در شغلی بوده اید و دستاوردهای زیادی در آن کسب کرده اید، اما امروز دیگر برایتان جذابیتی ندارد.
با خود می گویید تمام هویت من با این شغل شکل گرفته. اگر آن را کنار بگذارم انگار هیچ چیزی در زندگی ندارم.

– رشته دانشگاهی خود را دوست ندارید. می خواهید در مقطعی بالاتر ادامه تحصیل دهید. می گویید هیچ علاقه ای به این رشته ندارم.
می پرسند چرا رشته دیگری را نمی خوانی؟
میگویید این همه سال برای آن زحمت کشیده ام. اگر بخواهم آن را رها کنم انگار تمامی زحمات این چند سال را به باد داده ام.

– به شغلی علاقه دارید. می گویید کاش می توانستم چنین شغلی داشته باشم.
می پرسند چرا آن را تجربه نمی کنی؟
پاسخ می دهید اگر قرار به انتخاب چنین شغلی بود چرا باید این همه سال در آن دانشگاه شب و روز درس می خواندم؟

یکی از خطاهای ما در تصمیم گیری این است که می خواهیم همواره میان گذشته و آینده ما یکپارچگی وجود داشته باشد.
به یاد دارم زمانی که تصمیم گرفته بودم در دبیرستان «تفکر و سبک زندگی» درس بدهم، برای خرید کتاب آن درس به کتابفروشی رفتم. فروشنده از من پرسید:
– دانشگاه میری؟
– درسام تموم شده. دارم رو پایان نامه کار می کنم.
– چی خوندی؟
– مدیریت
– این کتابو برا چی می خوای؟
– می خوام درسش بدم
– رفتی این همه دانشگاه درس مدیریت خوندی که بری تو مدرسه اینو درس بدی؟

از این جواب فروشنده تا چند ساعت حال بدی داشتم. دلیل این حال بد این بود که بین گذشته ای که داشتم و آینده ای که می خواستم شروع کنم تناسب و هماهنگی وجود نداشت و این عدم تناسب را نوعی شکست و بی ارزشی می دانستم.
باید به خاطر داشته باشیم که انسان موجودی است  که دائما در طول زمان تغییر میکند و تصمیمات ما نیز باید مطابق با تغییرات ما انجام شود.

۴) دریافت عشق، احترام و توجه از جهان

آلن دوباتن در کتاب اضطراب موقعیت می گوید:
« دو داستان بزرگ عشقی، زندگی هر فرد بزرگسالی را تعریف می کند. اولین داستان، جست و جوی ما برای عشق جنسی، به خوبی شناخته و تعریف شده است. خیال و هوس های آن اسکلت موسیقی و ادبیات را می سازدو از نظر اجتماعی پذیرفته شده و ارج نهاده می شود. دومین داستان، جست و جوی ما برای دریافت عشق از جهان، افسانه ای اسرار آمیز و شرم آورتر است. اگر به آن اشاره شود، معمولا با عباراتی نیش دار و تمسخر آمیز بیان می شود؛ مانند چیزی که عمدتا توجه افراد حسود یا دارای کمبود را جلب می کند، در غیر این صورت میل به موقعیت تنها در معنای اقتصادی آن تفسیر می شود. با وجود این جدیت داستان دوم به هیچ وجه کمتر از داستان اول نیست. پیچیدگی اش کمتر نبوده، اهمیت یا جهان شمول بودن آن کمتر نیست  و درد شکست در آن هم به هیچ وجه کمتر نیست. در اینجا هم شکست عشقی وجود دارد»

امروزه ما انسانها چیزی که از کار میخواهیم، فراتر از درآمد زایی است. همانطور که آلن دوباتن می گوید انسانها  به دنبال دریافت نوعی خاص از احترام، عشق و توجه از جهان هستند. یکی از راههای بدست آوردن این احترام و عشق، حرکت در مسیر شغل مورد علاقه است. به عبارتی وقتی کاری را که دوست داریم انجام می دهیم، شانس ما برای حرفه ای شدن و متخصص شدن در آن شغل افزایش می یابد و از این طریق می توانیم برند شخصی قدرتمندی بسیازیم که برای ما عشق و احترام به همراه خواهد داشت.

۵) یافتن ریشه حسادت ها

گاهی ما به داشته های کسانی حسادت می کنیم که در واقع هیچ وقت دوست نداریم جای آنها باشیم. چنین حسادتی مخرب و حتی احمقانه است.

اما گاهی به موقعیت افرادی حسادت می کنیم که عمیقا دوست داریم سبک زندگی شبیه به آنها داشته باشیم.
این نوع حسادت نه تنها مخرب نیست، بلکه می تواند سازنده هم باشد. ما در آن افراد نوعی ویژگی  می بینیم که دوست داریم آن را در زندگی خود تجربه کنیم.
این نوع حسادت نشان می دهد ما با مسیر مورد علاقه مان فاصله داریم و لازم است که به جای حسادت کردن به دیگران، شهامت و شجاعت لازم را به خرج دهیم و در مسیر مورد علاقه مان حرکت کنیم.

۶) شغلمان شبیه ما نمی شود، ما شبیه شغلمان می‌شویم.

مهمانداران هواپیما معمولا خوش برخورد هستند.
کارمندان بانک معمولا منظم هستند.
معلمان  تمایل به آموختن و پند دادن به دیگران دارند.
تاجران بسیاری از گفتگوها را یک مذاکره می بینند.
اساتید دانشگاه معمولا به منبع و رفرنس حرفها و نوشته ها توجه دارند.
داستان نویسان به جزئیات پدیده ها و اتفاقات روزمره توجهی خاص دارند.

کارآفرینان به مرور زمان ریسک پذیرتر می شوند.
کارمندان به مرور زمان ریسک پذیری شان کاهش می یابد.

انتخاب شغل مورد علاقه به افراد کمک می کند شبیه به شغلی شوند که دوست دارند.

 

 

۷)رهایی از انتخاب های دوران نوجوانی:

اگر به شما بگویند یک نوجوان قرار است برای کل مسیر حرفه ای و شغلی شما تصمیم بگیرد چه احساسی خواهیدداشت؟
طبیعتا  زیر بار چنین چیزی نخواهید رفت.
اما متاسفانه بسیاری از ما بدون اینکه آگاه باشیم چنین اشتباهی را مرتکب می شویم.
چند نفر را می شناسید که شغل و مسیر حرفه ای آنها همان است که در نوجوانی انتخاب شده؟ در نوجوانی شیفته پزشکی بوده اند. پزشکی خوانده اند. . درسشان را تمام کردند. پزشک شدند. تخصص گرفتند. اما هیچ گاه از پزشکی لذتی نبردند.
خوب است گاهی از خود بپرسیم مسیری که امروز در آن هستیم، حاصل انتخاب چه کسی است؟ فردی که مسیرهای مختلفی تجربه کرده و به این انتخاب رسیده؟ یا یک نوجوان کم تجربه؟

۸) جلوگیری از اتلاف بخش عظیمی از سرمایه عمر:

احتمالا می دانید که بیشترین زمان  اغلب ما انسانها در طول روز به کار کردن می گذرد. اگر شغل خود را دوست نداشته باشید به این معنی است که بخش قابل توجهی از عمر خود را تلف کرده اید. هیچ کس دوست ندارد کل طول هفته را به امید تعطیلات آخر هفته بگذراند.
پیدا کردن شغل مورد علاقه به ما کمک می کند زندگی با کیفیت تری داشته باشیم.

۹) پذیرش و تحمل راحت تر  موانع و سختی های مسیر شغلی:

هر شغلی رنجها و سختی های خاص خودش را دارد. بسیاری از افراد در انتخاب شغل چنین مساله ای را نادیده می گیرند و هنگامی که صحبت از شغل مورد علاقه می شود، برداشتشان این است که در شغل رویایی لحظاتی سرشار از لذت خواهند داشت. چنین تصوری به دور از واقعیت است.
مارک منسون معتقد است شغل مورد علاقه شغلی است که حاضر باشیم رنجهایش را بپذیریم یا به عبارتی رنجهای آن برایمان معنادار باشد و با آغوش باز به استقبال آنها برویم. طبیعی است که اگر شغلی را دوست نداشته باشیم رنجهای آن و موانع و سختی هایی که در مسیر آن تجربه می کنیم برایمان به سختی قابل تحمل خواهد بود و در بلندمدت ما را دچار فرسایش خواهد کرد.

۱۰) بالاتر رفتن کیفیت سایر بخش های زندگی:
تحقیق در مورد شغل مورد علاقه باعث می شود که شما درباره جنبه های غیرشغلی زندگی خود نیز آگاه شوید. به عنوان مثال فرض کنید که شما شغلهایی را ترجیح می دهید که در آن تعامل محدودتری با افراد داشته باشید. مثلا بازاریابی را به فروش ترجیح میدهید. نویسندگی را به بازیگری ترجیح میدهید. تدریس آنلاین را به تدریس حضوری ترجیح میدهید.
این شناخت و آگاهی فقط در مورد شغل به شما کمک نخواهد کرد. حالا شما متوجه میشوید که اگر میخواهید برای خود جشن تولدی  ترتیب دهید، برای اینکه بیشتر به شما خوش بگذرد بهتر است به جای برگزاری جشنی بزرگ با ۲۰ نفر، دورهمی کوچکی برگزار کنید و در آن ۴ یا ۵ نفر از دوستان صمیمی خود را دعوت کنید. یا اینکه اگر میخواهید در دوره ای آموزشی شرکت کنید بهتر است آن دوره‌ آنلاین باشد تا حضوری.  یا اینکه در یک مهمانی در بازی های دسته جمعی شرکت کنید یا بازی های دو نفره ای مثل تخته نرد.

 

یادمان باشد که در مورد هر اقدامی در زندگی اگر چرایی آن را بدانیم، تصمیمات بهتری خواهیم گرفت و به قول نیچه با هر چگونگی ای خواهیم ساخت

 

این مقاله را با بخشی از رمان قهرمان فروتن، از ماریو بارگاس یوسا که شاهین کلانتری عزیز در وبلاگش آورده است به پایان می رسانم:

فونجیتو جرات کرد و ناراحت پرسید:

« آخر چیزی هست که نمی فهمم درباره تو، پدر. تو همیشه هنر را دوست داشته ای؛ نقاشی و موسیقی و کتاب، تنها چیزهایی هستند که با احساس از آنها صحبت می کنی. پس چرا وکیل شدی؟ چرا تمام عمرت را گذاشتی و در شرکت بیمه کار کردی؟ باید نقاش میشدی، موسیقی‌دان، بالاخره، نمی دانم. چرا آن چیزی را دنبال نکردی که روحت طلب می کرد؟»

جناب ریگوبرتو سرش را تکان داد و قبل از اینکه پاسخی دهد لحظه ای مکث کرد. بالاخره زیر لب گفت:

« چون جرات نکردم، پسرجان. به خاطر اینکه به خودم ایمان نداشتم. هیچ‌وقت فکر نکردم که جوهر واقعی هنرمند شدن را دارم. شاید بهانه ای بود برای تلاش نکردن در این راه. تصمیم گرفتم خلاق نباشم. فقط مصرف کننده‌ی عامی هنر باشم، یک دوست دار فرهنگ. به خاطر بی شهامتی، واقعا جای تاسف دارد. این حقیقت تلخی است. حالا فهمیدی. مرا الگوی خودت نکن. هر کششی که داری تا آخرش برو و کاری را که من کردم نکن. به خواسته‌ات خیانت نکن.»

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *